۱۳۹۶ مهر ۱۶, یکشنبه

نگاهی کوتاه به مبارزات کارگران صنعت نفت در مقطع انقلاب بهمن

نوشته:علی پیچگاه
متن حاضر نوشتۀ پرولتر قدیمی کارگر شرکت نفت ایران علی پیچگاه زیر عنوان «نگاهی کوتاه به مبارزات کارگران صنعت نفت در مقطع انقلاب بهمن» است که از خاطرات دوران پیشا انقلاب و اعتصابات و تظاهرات کارگران شرکت نفت ایران حکایت می کند. اگر بپرسید که ادبیات پرولتاریائی ایران شبیه چه چیزی می تواند باشد، بی گمان در پاسخ، شما را به همین متن مراجعه می دهم. از دیدگاه من این متن به پیکرۀ ادبیات و بطور مشخص به نوع ادبیات پرولتاریائی تعلق دارد. از بهترین و ناب ترین آنها، نه فقط به این علت که صرفاً به قلم شخص شخیص پرولتاریا و به شکل زندگینامه نوشته شده و یا نه حتا به این دلیل که نام پدری نویسنده « پیچگاه» نسبتی عمیق با کار و صنعت دارد، بلکه به این علت که از پرولتاریائی می گوید که در تمام لحظه های انقلابی به شکل زنده پیچ و مهره های تاریخ را در خواب و بیداری باز و بسته می کند، او امروز در ادبیات نفس می کشد و نفسی تازه در ادبیات می دمد. شجاعانه و صادقانه از روشهای انقلابی و چرائی ها و چگونگی های شکست می گوید بی آنکه آیۀ نحس ناامیدی بخواند، بی گمان می توانیم این قطعۀ ادبی/پرولتاریائی را به مثابه برگی از تاریخ مبارزۀ طبقاتی در ایران به نوعی اندیشۀ انتقادی و انتقاد از خود تلقی کنیم، او می گوید :

«ما مطالعه کافی نداشتیم که بتوانیم سرمایه داری جهانی را خوب بشناسیم … ضمن این که ما متأسفانه یک حزب سیاسی که واقعا و فقط از کارگران و زحمت کشان حمایت کند نداشتیم اگر ما یک حزب انقلابی از طبقه کارگر می داشتیم مطمئن باشید که مسیر انقلاب درست پیش می رفت و پیروزی ما می توانست ادامه داشته باشد. ولی خوب نداشتیم، متأسفانه حتی ما خودمان هم، یعنی خود کارگران هم تلاش نکردیم، که حزب مستقل سیاسی که فقط منافع کارگران و زحمتکشان را پیگیری کند را درست نکردیم ما خیلی مبارزه کردیم خیلی تلاش کردیم ولی اشتباهاتی هم داشتیم که منجر به شکست ما شد یک حزب برای خودمان درست نکردیم همه ش به دنبال روشنفکران سیاسی چپ بودیم که آن ها این کار را برای ما بکنند که نکردند که هیچ بلکه بین خودشان هم جدایی افتاد ما ضمن این که تشکیلات مخفی به نامه کمیته اعتصاب درست کردیم و بعدها هم شورا را به وجود آوردیم ولی آن را سراسری نکردیم این یکی مهم ترین ضعف ما بود»
 اواخر سال 1356 بود وقتی که مردم تبریز به خاطر هزینه هایسنگین مسکن و کمبود آن اعتراضاتی را شروع کرده بودند و بعدمتحدانه تظاهرات خیابانی بر علیه حکومت و دولت به راه انداختهبودند که این حرکت اعتراضی آن ها خیلی سریع به تمام نقاط ایراناثر گذاشت که زنان و مردان در اکثر شهرهای ایران، همچنین درتهران تظاهرات خیابانی بر علیه حکومت شاه انجام داده بودند و بهمرور دانشجویان و کارگران کارخانه ها وارد میدان مبارزه شدند وسپس ما کارکنان صنعت نفت هم وارد میدان مبارزه بر علیه حکومتشاهی شده بودیم.
شکل کار ما به این صورت بود که اول کارگران قسمت تعمیرات پالایشگاه حرکت های اعتراضی خود را بهخاطر افزایش حقوق شروع کرده بودند، اما تعداد کارگران تعمیرات کم بود و چون کارشان فقط برای تعمیرکارخانه بود، بنابراین در تولید نمی توانستند تأثیری داشته باشند، چون کارکنانی که در قسمت تولیدفراورده های نفتی مثل(بنزین، نفت، تصفیه نفت و گاز، قیر، آسفالت…) کار می کردند، آن ها را کارمند مینامیدند و کارمندان هم حق هیچ گونه تشکیلاتی را نداشتند. اما کارگران تعمیرات اجازه داشتند کهسندیکا داشته باشند که البته آن هم فرمایشی بود، چون اگر یک کارگری واقعا مستقل و همدل باکارگران حرکتی می کرد فورا دستگیر می شد و به زندان انداخته می شد، بودند کارگرانی که به خاطرفعالیت مستقل شان در همان دوران شاهی دستگیری شده بودند و آن ها را بازداشت کرده بودند کهالبته در مقطع انقلاب با اعتراضات ما همه آن ها آزاد شده بودند.
در هر حال در همین حین که کارگران تعمیرات در حال مبارزه بودند، من با چند نفر دیگر که در قسمت هایمختلف پالایشگاه کار می کردند از جمله با آقایان برهانی، بساتینی و آقای حاج درویش، مخفیانه تماسگرفتم. مثلا وقتی که عصرها و شب ها که سر کار بودیم، بیشتر با آن هایی تماس می گرفتیم کههمدیگر را خوب می شناختیم. خلاصه نتیجه این شد که برای حمایت از کارگران تعمیرات و حمایت ازاعتراضات مردم می بایست در آن مبارزه شرکت می کردیم. خلاصه این که اولین راهکار این شد کهکارگران تعمیرات در پالایشگاه تظاهرات کنند و سر ظهر وارد رستوران کارمندان شوند(چون رستورانکارگران و کارمندان جدا از هم بود) ما چند ئفر هر کدام در گوشه ای از رستوران قرار گرفتیم چون تعداد ماخیلی کم بود(منظورم فعالین اولیه است).
به محض این که کارگران تعمیرات وارد رستوران شدند ما هم در حمایت از آن ها شعاربدهیم که با «شعارکارگر، کارمند پیوندتان مبارک» شروع شده بود. و بعد بلافاصله من میکروفون را گرفتم، یک شعری ازخسرو گلسرخی خواندم و چند تا از کارگران هم سخنرانی هایی کردند که مفید بود، خلاصه این که همینحرکت باعث شد تا همه با هم متحد شویم و کار را ادامه بدهیم. خیلی سریع در همان رستوران کمیتهای مخفی درست کردیم. در آشپزخانه رستوران ما تعدادی جمع شده بودیم و کمیته را تشکیل دادیم، کهبعدا اسم آن را گذاشتیم کمیته اعتصاب. افرادی که در کمیته اعتصاب بودند؛ حاج درویش، امینیان، محمدهاشم، انیسی، سیدیان، عباس دانشور، ممقانی، سرخابی، برهانی، بساتینی، رحیمی وعلی پیچ گاه.
فردای آن روز تصمیم گرفتیم که همه کارکنان، کارگران و کارمند دور پالایشگاه تظاهراتی برپا کنیم تا بتوانیمتمامی کارکنان را وارد میدان کنیم که همین طور هم شد. در کمیته ی مخفی، تقریبا دوازده نفر بودیم کههمیشه و به طور مخفی جلسه می گذاشتیم و برنامه بعدی را تنظیم می کردیم که چه باید انجامبدهیم؟  در همین جلسات بحث ها و گفت و گوهایی انجام می شد، مثلا یکی می گفت که؛ اعتصابکنیم، دیگری می گفت؛ نه، هنوز زود است ما باید همه کارکنان را بسیج کنیم که البته درست هم میگفت، چون در پالایشگاه اگر در هر قسمتی فقط دو نفر کار کنند، پالایشگاه تا چهار ماه می تواند به کارخود ادامه دهد، گرچه بعد از چهار ماه همه قسمت های پالایشگاه خراب می شد. خلاصه این که در اینفرصت فکر کردیم که شاید پلیس های مخفی ما را خیل زود سرکوب و یا تفرقه بین ما ایجاد کنند، خلاصهاین که ما در جلسه خودمان تصمیم گرفتیم که اول به مدت چندین روز تظاهرات خیابانی انجام بدهیم وبعد وقتی که همه آمادگی داشتند و خوب متحد شدیم اعلام اعتصاب کنیم. البته این صحبت ها و تصمیمگیری ها فقط بین ما یعنی کمیته مطرح می شد و از آن اطلاع داشتیم، بنابراین اهداف آینده را به عنوانمثال؛ به کارکنان نمی گفتیم تا به موقع در هر حال بعد از تظاهرات در پالایشگاه یک روز تصمیم گرفتیم کهبرویم در بهشت زهرا تظاهرات کنیم که این کار را کردیم، چون بهشت زهرا نزدیک یک پالایشگاه قرار دارد.
ما در حال تظاهرات بودیم که متوجه یک هلیکوپتر که از سطح خیلی پایینی در حال پرواز بود شدیم، ظاهرانشان می داد که ما را کنترل می کنند، بعد از دو ساعت همان هلیکوپتر باز هم آمد که در این فاصله به ماخبر دادند که خود شاه و تیمسار ازهاری در آن هلیکوپتر بودند. شاید می خواستند مطمئن شوند که؛ آیاما در حال اعتراض هستیم یا نه؟ ما قصدمان این بود که برای اولین باراعتراض خودمان را به حکومتدیکتاتوری با شعار «مرگ بر شاه» نشان بدهیم. همه با صدای بلند و با مشت گره کرده این شعار را میدادیم، بعد که به پالایشگاه آمدیم باز هم تظاهرات کردیم و همه عکس های شاه را پایین کشیدیم. بعد دررستوران جمع شدیم و من هم با خواندن یک شعر احساس خودم را به همکارانم نشان دادم. فکر میکنم سراینده آن شعر «مقصدی» شاعر معاصر باشد.
همیشه می گفتم،
طلوع روشن خورشید انتظار من هست
هر دریچه که بر باغ پر شکوفه باز شود
سرود سبز دل انگیز روزگار من است
هلا دل عاشق، هلا دل عاشق
شکوه خنده خورشید را
دوباره ببین
در ازدحام این جمع
.
) که البته این احساس من دوام زیادی نداشت و ما خیلی زود شکست خوردیم(
بعد هم چند نفر از همکارانم سخنانی را ایراد کردند.
خلاصه این که تا مدت ها کار ما بود تظاهرات خیابانی، دور هم جمع شدن در رستوران پالایشگاه و بعدتصمیم گرفتیم که اعتراضات خودمان را به خارج از پالایشگاه ببریم. یک روز همگی یکپارچه رفتیم ادارهمرکزی وزارت نفت که در خیابان تخت جمشید تهران قرار داشت. در آن جا دفتر وزیر نفت هم بود. البته روزاول که می خواستیم وارد اداره مرکزی بشویم مقابل درب ورودی اداره تعداد زیادی پلیس شهربانی وسربازهای ارتش ایستاده بودند. ظاهرا کسانی به آن ها خبر داده بودند که ما می خواهیم به آن جا برویم.در هر حال آن ها مانع ما شدند و کار به تیراندازی هوایی و بعد زمینی کشید. که دو نفر به علت تیر خوردنکاملا فلج شدند و بعدها هم با صندلی چرخ دارد حرکت می کردند.
آن روز همه ما پراکنده شدیم و رفتیم ولی فردای همان روز باز دوباره به اداره مرکزی رفتیم که البته این بارسربازها بودند ولی نه شلیک کردند و نه مانع شدند. احتمالا سرسختی ما را که دیدند کوتاه آمدند. درهمان اداره از تمامی کارکنان آن جا خواستیم با ما همراه شوند و دست آخر من قطعنامه پالایشگاه تهرانرا خواندم. البته در موقع خواندن قطعنامه یکی دو نفر به طرف من حمله کردند، شاید آنان می خواستندمرا دستگیر کنند و یا قطعنامه را پاره کنند.
در هر حال همین که به طرف من آمدند، تعدادی از همکارانم دور من حلقه زدند و مانع حمله آن ها شدند.اتفاقا من هم از حرکت حمایتی همکارانم خوشحال شدم و سخنرانی خودم را قطع نکردم، بلکه به طورکامل ادامه دادم.
بعد از پایان کارمان در آن جا به پالایشگاه برگشتیم و با اعضای کمیته جلسه گذاشتیم، قرار بر این شد کهروز بعد برویم دانشگاه تهران، یعنی از اداره مرکزی واقع در خیابان تخت جمشید به سمت دانشگاه تهرانراهپیمایی کنیم، چون قصد ما این بود که هم از دانشجویان حمایت کنیم و هم صدای اعتراض خودمان رابه گوش مردم و دانشجویان برسانیم. طبق معمول در همان اول صف من شعار می دادم و بقیه همکارانتکرار می کردند، در هر حال به دانشگاه رسیدیم، بعد از سر دادن شعارها دست آخر من قطعنامهجدیدمان را خواندم که دانشجویان هم از ما حمایت کردند. بعدها این حرکت های اعتراضی ما همچنانادامه داشت. گاهی اعضای کمیته به روزنامه کیهان و اطلاعات می رفتیم و آن ها را در جریان کارهایخودمان می گذاشتیم چون آن موقع مثل الان کامپیوتر و اینترنت نبود که از طریق آن مردم را مطلع کنیم. ازاین دوره به بعد که گاهی با آقای بازرگان (بعد از انقلاب نخست وزیر موقت شد) وصباغیان، حسیبیجلساتی می گذاشتیم. البته آن ها به پالایشگاه می آمدند. یادم می آید یک بار بازرگان گفت؛ حداقلکاری کنید که نفت، گاز و بنزین برای مصرف مردم قطع نشود. من در جواب او گفتم؛ فعلا به اندازه کافیذخیره داریم و برای مردم مشکلی پیش نخواهد آمد. بعد از من عباس دانشور گفت؛ شما چه می گوییداگر ما شکست بخوریم، تمام پالایشگاه را آتش می زنیم. که بازرگان چنان وحشت کرده بود که کاملا ازقیافه او هویدا بود. بعد اقای صباغیان دخالت کرد و همه را به آرامش دعوت کرد. خلاصه این که بعد از اینراهپیمایی ها و اعتراضات در کمیته جلسه گذاشتیم و دست آخر تصمیم به اعتصاب گرفتیم و نیز نامهکمیته را به کمیته اعتصاب تغییر دادیم. ولی تصمیم بر این شد که اول، در رستوران پالایشگاه چهل وهشت ساعت تحصن کنیم، و بعد اعلام اعتصاب کنیم که همین طور هم شد. همان جا می خوردیم و میخوابیدیم، هیچ کس حق نداشت از پالایشگاه بیرون برود. روز اول تحصن من شعر پریا از احمد شاملو راخواندم و در ضمن این را هم گفتم؛ این شعر را برای این می خوانم که باید پیروز شویم، اگر دقت نکنیمدوباره مثل سال 1332 خواهد شد(که متأسفانه همان شد).
بعد شروع به خواندن شعر پریا کردم. بعضی از همکاران ما که مطالبی داشتند پشت میکروفون قرار میگرفتند و صحبت می کردند. ولی روز دوم، سربازان و افسران ارتش به فرماندهی تیمسار نوروزی ما رامحاصره کردند. ما در همان جا نشسته و هیچ عکس العملی نشان ندادیم. تا این که خود تیمسار نوروزیبا چند محافظ وارد رستوران شد و از ما پرسید که چرا تحصن کرده اید و چرا کار نمی کنید؟ ولی ما ساکتماندیم و او از هیچ کس پاسخی دریافت نکرد. فقط خود او پشت میکروفون حرف می زد، تا این که بعد ا زدو ساعت خسته و کلافه به همراه سربازانش از پالایشگاه بیرون رفت. خلاصه از این حادثه هم جان سالمبه در بردیم. در همان روز تصمیم کمیته اعتصاب بر این شد که من اول شعر؛ ژاله چه شد، ژاله خون شد،خون جنون شد را بخوانم(به یاد آن روز خونین که خیلی از مردم در میدان ژاله کشته شده بودند).
بعد از من حاج درویش 25 روز اعلام اعتصاب کرد که همین طور هم شد. ما اعتصاب را ادامه دادیم تا اینکه شاه از ایران رفت. شاه که رفت آقای بختیار که نخست وزیر بود شد همه کاره، ولی ما به بختیاراعتماد نکردیم، او به ما پیغام فرستاد که اعتصاب را تمام کنید و تمام خواسته های صنفی، حقوقی ورفاهی شما برآورده خواهد شد. ولی دیگر به مرحله ای رسیده بودیم که خواست ما این بود که تمامیسیستم شاهنشاهی باید از بین برود. ولی همین جا بگویم، این که چه سیستمی جایگزین رژیم شاهشود نمی گفتیم، چون نمی دانستیم و خوب آگاه نبودیم و سرمایه داری جهانی را نمی شناختیم، فقطمی گفتیم این حکومت و این دولت باید از بین برود. ما آزادی سیاسی می خواستیم. هیچ زندانیسیاسی نباید داشته باشیم، نباید کسی استثمار شود، اما چگونه و چه شکلی اش را نمی دانستیم. درهر حال ما به بختیار اعتماد نکردیم و به اعتصاب ادامه دادیم تا این که خمینی وارد ایران شد. یکی ازاشتباهات بزرگ ما این بود که از همان اول ما به افرادی که فقط در رأس حکومت بودند مخالفت میکردیم، در صورتی که ما از همان اول باید بر علیه کل سرمایه داری، چه دولتی و چه خصوصی مخالفتمی کردیم. که متأسفانه با این که موضوع خیلی مهمی بود ولی به آن توجه نداشتیم. از طرفی، همآمریکا هم اروپای غربی خمینی را بزرگ کرده تا انقلاب مذهبی برپا شود. چون می ترسیدند چپ ها وکمونیست ها قدرت را دردست بگیرند. در هر حال در کمیته اعتصاب هم مذهبی و هم کمونیست وجودداشت، فقط به خاطر این که شاه و سلطنت از بین برود. ما با هم متفق القول شدیم که تا بیرون کردنشاه از حرکت باز نایستیم. در هر حال باید از پیروزی انقلاب که البته خیلی سریع هم با حمایت آمریکا واروپای غربی از مذهبی ها و سرمایه داری داخلی شکست خوردیم. یکی از علت اصلی شکست ماهمین بود که با سرمایه داری در آن مقطع مبارزه نکردیم. در هر حال بعد از پیروزی انقلاب مدتی سر در گمبود که حالا چه کنیم؟ تا این که به این نتیجه رسیدیم که شورا را به وجود آوریم. البته نمایندگان شورا فقطکارکنان چپ بودند. و از طرفی مسلمانان هم برای خود انجمن اسلامی درست کرده بودند. آن انجمناسلامی طرف دار آقای بنی صدر بود. ما تعدادی از چپ ها شورا را به وجود آوردیم و در یک اتاق که دفترشورا بود جمع می شدیم جلسه می گذاشتیم. البته روزانه غیر از جلسه همیشه یک نفر از شورا در دفترآن می نشست و هر ماه تعویض می شد. مثلا یک ماه من در دفتر بودم بعد از یک ماه دوباره به سر کارمی رفتم و به جای من نوبت دیگری از نماینده ها می شد. البته هر هفته هم یک بار همه نماینده ها دردفتر شورا می نشستیم و جلسه می گذاشتیم که چه کار در هفته آینده باید انجام بدهیم و چهچیزهایی را باید پیگیری کنیم.
قبل از انقلاب هر هفته یک بار رئیس پالایشگاه  با مدیران قسمت های مختلف جلسه می گذاشتند ولیبعد از برپایی تشکل شورا، همیشه یکی از نمایندگان شورا هم در آن جلسات شرکت می کرد که اغلبخود من در آن جا حضور داشتم و گزارش جلسه را به شورا منتقل می کردم. و بعد به صورت اطلاعیه بهاطلاع همه کارکنان می رساندیم. گاهی هم با وزیر نفت جلسه داشتیم که معمولا من(علی پیچ گاه)سرخابی، حسن پور و رحیمی شرکت کرده و خواسته های کارکنان را مطرح می کردیم که اکثرا هم انجاممی شد. مثلا می خواستیم که تمامی کارگران پیمانی استخدام رسمی شرکت نفت بشوند که شدند.یک روز هم رفتیم پیش اقای بازرگان در دفترش که حالا دیگر نخست وزیر موقت بود. به او گفتیم که؛کارکنان نفت خیلی مشکل مسکن دارند، ما می خواهیم زمین هایی که در شمال تهران متعلق به اقبالاست(اقبال قبلا وزیر نفت بود). در بین کارکنان تقسیم شود تا بتوانند با وامی که از شرکت نفت می گیرندبرای خودشان خانه بسازند ولی بازرگان گفت؛ ما شورا را به رسمیت نمی شناسیم. شما به جای شوراتعاونی مسکن درست کنید، که البته ما خیلی عصبانی شدیم و بگو مگو هم بین ما پیش آمد. در هر حالما به دفتر شورا برگشتیم و فورا دو نفر از همان نماینده شورا را انتخاب کردیم که پیگیر قضایا بشوند و نامآن را تعاونی مسکن. در هر حال زمین را گرفتیم و بین کارکنان تقسیم کردیم، به هر کدام دویست مترمربع رسید و خانه ها هم درست شد. زمانی که ما شورا را داشتیم برای رسیدگی به خواسته های مانگاهی با بازرگان و گاهی با وزرای دیگر تماس می گرفتیم، ولی هیچ وقت دنبال این نبودیم که خودمانقدرت سیاسی را در دست بگیریم، چه آن موقع که کمیته اعتصاب داشتیم، چه آن زمان که شورایکارکنان صنعت نفت را داشتیم. یادم می آید یک بار که با آقای یزدی که وزیر امور خارجه بود ما نمایندههای شورا در پالایشگاه تهران با او جلسه گذاشتیم در همان موقع بعد از جلسه او در رستوران پالایشگاهکه همه کارکنان جمع بودند سخنرانی کرد ولی در حین سخنرانی از طرف دفتر آقای یزدی تلفن زدند کهمسئول رستوران گوشی تلفن را گرفت و از آن طرف گوشی گفتند که خبر خیلی مهمی است که باید بهآقای یزدی گفته شود، مسئول رستوران به یزدی اطلاع داد و او با تلفن صحبت کرد. بعد از قطع مکالمهیزدی خیلی ناراحت بود که خودشان در ادامه سخنرانی گفتند؛ همین الان به من تلفن شد که عده ای بهسفارت آمریکا حمله کرده و به تسخیر خود درآورده اند. در همین حال یکی از کارگران از ایشان سؤالکردند؛ نظر شما در این خصوص چیست؟ یزدی گفت؛ اصلا کار درستی نیست، با این کار دودش به چشمخودشان خواهد رفت. البته فردای همان روز ما برخلاف گفته یزدی برای حمایت از این کار تظاهراتی برپاکرده و رفتیم جلوی سفارت آمریکا. ما فکر می کردیم تصرف سفارت آمریکا کار سازمان چریک های فداییخلق ایران است برای همین بود که با شور و شوق برای حمایت جلوی سفارت و بعد از شعار دادن ها منقطعنامه حمایت از آنان را خواندم ما از این کار حمایت کردیم ولی زنانی که برای اعتراض به حجاب اجباریتظاهرات کرده بودند ما متأسفانه از آنان حمایت نکردیم، ما در بعضی قسمت ها  خوب عمل کردیم ولی دربعضی موارد اشتباه بود که به هر حال موجب شکست ما شد.
زمانی که شورا داشتیم خیلی کارها می کردیم، ولی کار اصلی ای را که کارگران می بایست خودشانقدرت سیاسی را در دست بگیرند را انجام ندادیم.
یادم می آید یک روزی تصمیم گرفتیم که حقوق کارکنان را بررسی کنیم، چون شنیده بودیم که تفاوتحقوقی بین کارکنان زیاد است. در صورتی که ما معتقد بودیم که اضافه حقوق همه باید مساوی باشد.دریافت حقوق خیلی خصوصی بود. یعنی هر کس فقط از حقوق خودش با خبر بود. از مقدار دریافتیدیگران اطلاعی نداشت. من و سرخابی ، حسن پور و رحیمی از طرف شورا رفتیم به اداره مالیپالایشگاه، حقوق همه کارکنان را بررسی کردیم، که البته مسئول اداره مالی هم با ما همکاری کرد ولیست حقوقی همه کارکنان را به ما نشان داد و ما هم بعد از پیگیری با وزیر نفت صحبت کرده و مسئله راحل کردیم. البته بعد از چند روز ما را دستگیر کرده و به زندان قصر بردند. بازرس زندان به ما گفت که؛ شماخلاف قانون عمل کرده اید، که البته بعد از چند ساعت در حین بازجویی از ما، کارکنان پالایشگاه با چند اتوبوس آمدند جلوی درب زندان قصر و تهدید کردند که اگر ما را سریع آزاد نکنند کارکنان پالایشگاه اعتصابخواهند کرد، که در نتیجه ما را همان موقع آزاد کردند. این ها همه نشان می دهد که ما در آن مقطع هنوزقدرت داشتیم ولی راهکار را که چگونه قدرت خودمان را بیشتر کنیم و بهره ببریم را نمی دانستیم مثلانمی دانستیم که باید همه کارگران را وارد عمل کنیم، هم کارگران شرکت نفت و هم کارگران سراسرکشور باید متشکل می شدیم، آن وقت خیلی بهتر می توانستیم به خواسته های اصلی خود یعنیگرفتن قدرت طبقه کارگر و دیکتاتوری در مقابل سرمایه داری برسیم، متأسفانه چون نمی دانستیمشکست خوردیم، بخصوص این که یک حزب کمونیست که فقط و فقط به فکر طبقه کارگر باشد وجودنداشت. چون یک حزب کمونیست می توانست همه کارگران را به هم وصل و منسجم کند، ولی خوبوجود نداشت، ما هم خودمان تلاش نکردیم که اول یک حزب کمونیستی درست کنیم، البته خیلی کارهاکردیم متأسفانه چون سال ها از آن دوران گذشته خیلی چیزها یادم نمی آید. مثلا زمانی که کمیتهاعتصاب داشتیم از بانک مرکزی لیستی گرفتیم که چه کسانی سرمایه های کلان دارند و چه کسانی پولها را داشتند خارج می کردند که ما افشا کردیم. یادم می آید زمانی که شورا داشتیم با نماینده هایپالایشگاه اصفهان و آبادان تماس داشتیم و گاهی حضوری با هم جلسه می گذاشتیم، یک روزی قرار براین شد که یک جلسه حضوری در پالایشگاه اصفهان داشته باشیم. من و رحیمی به عنوان نمایندهشورای پالایشگاه تهران به اصفهان رفتیم ولی قبل از این که ما برسیم پاسداران حکومت اسلامی نمایندههای اصفهان را تهدید کردند که اگر در این جا جلسه بگذارید دستگیر می شوید بنابراین مجبور شدیم درخانه یکی از نماینده های اصفهان جلسه بگذاریم، آن موقع زمانی بود که پاسداران داشتند در حراستپالایشگاه دخالت می کردند. قبل از انقلاب یک سری کارکنانی بودند که حفاظت پالایشگاه بر عهده آنانبود به آن کارکنان می گفتند؛ حراست. که در اطراف پالایشگاه نگهبانی می دادند و یا در درب ورودیپالایشگاه مستقر می شدند که کسی بدون کارت شناسایی وارد پالایشگاه نشود. در همین حد، حتی درمقطع انقلاب وقتی که شورا را تشکیل دادیم خیلی خوب با ما همکاری می کردند یادم می آید که شبکاربودم، بعد از انقلاب زمانی که هنوز شورا داشتیم من یک اطلاعیه که سازمان چریک های فدایی خلقایران داده بود(هنوز انشعابی در درون سازمان رخ نداده بود).
این اطلاعیه به دستم رسید آن را شبانه در پالایشگاه پخش کردم، به خیال خودم که کسی من را در حینپخش اطلاعیه ندیده است ولی چند روز بعد معلوم شد کسی یا کسانی من را دیده اند و به پاسدارانگزارش داده بودند. چون یکی از همین افراد حراستی آمد به طرف من به طوری که تنها بودم به من گفت؛علی آقا مواظب خودت باش برای تو دستور تیر آمده است. اگر اطلاعیه پخش کنی یا صحبت های تند وتیز انجام بدهی، دستور دارند که به طرف تو تیراندازی کنند. بعد هم گفت یک وقت من را لو ندهی و بهکسی هم نگویی که این را من به تو گفتم، من هم به او قول داده و  تشکر کردم.
گاهی وقت ها فکر می کنم که اگر انقلاب یعنی حرکت های اعتراضی و سرنگونی شاه کمی به درازا میکشید و کمی بیشتر ادامه پیدا می کرد یا حداقل تا اول ماه مه سال 1358(روز کارگر) تداوم داشت، مسیرانقلاب به نفع کارگر تمام می شد. مثلا یادم می آید که بعد از انقلاب اول ماه مه(روز کارگر) سال 58 خیلی از روشنفکران چپ، خیلی از کارگران در آن روز در تهران در آن تظاهرات شرکت کرده بودند، بهطوری که حرکت از خانه کارگر شروع شده بود، چون آن موقع در مقطع انقلاب، خانه کارگر در دست چپها بود، از جمله حشمت رئیسی، که خیلی هم در تصرف خانه کارگر نقش داشت، در هر حال حرکتجمعی از آن جا شروع شد و تخمین زده شد جمعیت تظاهر کننده پانصد هزار نفر  از کارگر تا روشنفکرانچپ بود. اما  آن موقع زمانی بود که حزب الهی ها به رهبری بهشتی و رفسنجانی فعال شدند به طوریکه وقتی کمی راهپیمایی کردیم، حزب الهی ها چنان درگیری با راهپیمایان پیدا کردند که دست آخر ادامهراهپیمایی متوقف شد. بعد از آن هم همین بهشتی و رفسنجانی، به علیرضا محجوب(دبیر فعلی خانهکارگر) گفته بودند بروید خانه کارگر را بگیرید و کمونیست ها را از آن جا بیرون کنید.
همین محجوب که با تعدادی حزب الهی که چماق به دست بودند و قمه و چاقو داشتند به خانه کارگرحمله کردند و آن جا را گرفتند. برای همین بود که ما روز کارگر در سال 1359 تصمیم گرفتیم که در میدانخراسان جمع بشویم و به طرف میدان فوزیه(امام حسین فعلی) حرکت کنیم. و آن جا راهپیمایی را خاتمهدهیم. ولی باز هم ناتمام ماند، وقتی تعداد زیادی از کارگران و روشنفکران چپ که در میدان خراسان جمعشده بودند، شروع به راهپیمایی کردیم که البته شعار دهنده من بودم، در جلوی صف در مینی بوسینشسته بودم و از طریق بلند گو شعار می دادم، تا این که به میدان ژاله رسیدیم، آن جا باز هم حزب الهیها ریختند و چنان درگیری ای ایجاد شد که مجبور شدیم نرسیده به میدان فوزیه راهپیمایی را متوقفکنیم. وقتی من از مینی بوس پیاد شدم که ببنم اوضاع چگونه است، چند نفر دور من را گرفتند با من جر وبحث کردند، در همین حین که تعدادی از کارگران که من را می شناختند آمدند دست من را گرفتند وگفتند بیا برویم، وقتی کمی از حزب الهی ها فاصله گرفتیم همان کارگران به من گفتند؛ تو داشتی با چهکسانی بحث می کردی؟ آن ها می خواستند تو را بکشند آن وقت تو داری با آنان بحث می کنی؟ خلاصهبعد از این که از آن جمعیت دور شدیم به من گفتند همین الان تاکسی بگیر و یک راست برو خانه که منهم همین کار را کردم.
اگر مبارزات انقلاب کمی به درازا می کشید چپ و کمونیست ها می توانستند همدیگر را پیدا کنند، بهمسائل کارگری بیشتر آشنا می شدند، و کارگران هم می توانستند فرصت پیدا کنند تا مطالعه کنند. یادممی آید یکی از کارکنان پالایشگاه در دوره شاه سه سال زندانی شد و بعد از حرکت اعتراضی ما، زندانیانسیاسی آزاد شدند که یکی از اصلی ترین خواسته های ما آزادی زندانیان سیاسی بود، این همکار ما همآزاد شده بود. او در یک روز که در پالایشگاه تحصن داشتیم سخنرانی کرده بود و گفته بود که چون کتاب«مادر» ماکسیم گورگی را خوانده بودم به سه سال زندان محکوم شدم. فقط خواندن یک رمان سه سالزندانی داشت، فکرش را بکنید، در جامعه ای که آن همه اختناق بود، فقط یک رمان سه سال زندانیداشت، آن وقت خواندن کتاب لنین یا مارکس چه بلایی سر خواننده می آمد؟ این اختناق سبب شد که مامطالعه کتاب های کمونیستی خیلی کم داشته باشیم فقط چیزهایی در مورد کمونیسم می شنیدیم، کهکمونیسم طرفدار طبقه کارگر و ضد سرمایه داری و مخالف سرسخت استثمار و ….
ولی راهکاری را که چگونه باید به آن می رسیدیم نمی دانستیم. یکی از علت های آن نداشتن مطالعهکافی بود، در صورتی که آخوندها هزار و چهارصد سال تشکیلات خود را داشتند و در جاهایی مثل تکایا ومساجد جمع می شدند و آزاد آزاد بودند. ضمن این که حوزه علمیه طلاب هم در چند شهر بزرگ داشتند ودانشگاه ها هم رشته الهیات وجود داشت. ولی همان حکومت های سلطنتی درست مثل حکومتاسلامی مخالف و ضد کمونیست بودند و هستند،چون کمونیست ها مخالف سرمایه داری بودند وهستند. مخالف این هستند که یک عده در ناز و نعمت زندگی و بقیه مردم و کارگران و زحمتکشان حقیرانهو نداری زندگی کنند. در دوره شاه آخوند ها که حتی یک روز هم کار نمی کردند آزاد بودند در مورد دین واسلام تبلیغ کنند و دولت هم به آنان کمک مالی می کرد، حقوق می داد، ولی یک کمونیست اگر میگفت که استثمار انسان از انسان از بین برود فورا او را بازداشت می کردند و می بایست سال ها در زندانمی ماند و یا اعدام می شد. انسان های زیادی بودند که به خاطر رفع استثمار یا زندانی و یا اعدام شدندولی آخوندها آزاد بودند. یک نکته مهمی هم که می خواستم بگویم این است که؛ در زمانی که ما در حالمبارزه بودیم، در مقطع انقلاب پانزده روز بعد از اعتصاب ما(کمیته اعتصاب) فکر کردیم نکند حقوق ماهیانهما پرداخت نشود و مشکلات مالی برای کارکنان ایجاد بشود، برای همین به فکر افتادیم این مشکل راچگونه حل کنیم، تا این که یکی از اعضای کمیته گفت؛ که من آقای طالقانی را می شناسم می روم بااون صحبت کنم، شاید آنان پولی داشته باشند که کمکی به کارکنان بشود، او به نزد طالقانی می رود، ودر پاسخ می شنود که من آدم پولداری نیستم ولی شما را به آقای حاج مهدی عراقی معرفی می کنم،چون ایشان با بازاری ها در تماس هستند، خلاصه این که آقای عراقی با مقداری پول آمد پالایشگاه وگفت این مبلغ را از بازاری ها جمع کرده ام، شما می توانید پول را بین کارکنان تقسیم کنید. خوب توجهکنید، بعد از بیست روز از گذشت اعتصاب این ماجرا اتفاق افتاد نه روز اول اعتصاب، یعنی روزهای آخراعتصاب، ضمن این که باور کنید ما که در کمیته اعتصاب بودیم یک ریال هم برای خودمان برنداشتیم، چونخودمان را انقلابی می دانستیم، عجیب است ماها که چند ماه قبل که شروع به اعتراضات و تظاهرات وتحصن کرده بودیم کجا بازاری ها نقش داشتند ما که اصلا هیچ کدام از آنان را نمی شناختیم، آن وقت آنها چطور می توانستند برای ما تصمیم بگیرند و یا در تصمیمات ما دخالت داشته باشند، خوب توجه کنید،روزهای آخر اعتصاب بود که ما از آنان پول گرفتیم نه اوایل اعتصاب، گذشته از این ما خودمان حقوقخودمان را دریافت کردیم.
همان طور که قبلا گفتم؛ آقای بختیار که نخست وزیر بود، موافق این نبود که حقوق ما پرداخت نشود، درضمن بعدها شنیدم که حاج مهدی عراقی این پول را از آخوند مهدوی کنی گرفته که آن موقع همینمهدوی کنی در رأس آخوندها بود و دستش هم به سفارت انگلیس بند بود. و رابطه زیادی با انگلیسداشت، حالا یک عده ای پیدا شده اند بدون آن که در جریان چگونگی پول گرفتن و تاریخ پول گرفتن کمیتهاعتصاب باشند، به ما تهمت می زنند که گویا ما با سلطنت طلبان هستیم و یا کارکنانی هستند که چوندر اعتصاب و اعتراض شرکت نکردند با این دوز و کلک به خودشان حق بدهند که حق با آنان بوده است یااین که بعضی می گویند در شروع اعتراضات و مبارزات انقلابی ما و مردم آمریکا و یا انگلیس دخالتداشت، در صورتی که این هم یک دروغ است، البته باعث و بانی این که مسیر انقلاب به آن صورتی کهاوایل وجود داشت تغییر کند و خمینی بزرگ شود آمریکا و اروپا نقش داشتند. دخالت آمریکای سرمایهداری و اروپای غربی زمانی شروع شد که دیگر مطمئن شدند این حرکت های اعتراضی ما و مردم و اینمبارزه بر علیه سلطنت و استثمار ادامه خواهد داشت. بخصوص ترس از این داشتند که اگر انقلاب پیروزشود ممکن است کمونیست ها قدرت را بگیرند بنابراین تلاش کردند مسیر انقلاب را عوض کنند یکی ازکارهای آنان این بود. خمینی را علم کنند و بزرگ کنند هر اتفاقی می افتاد و هر آن چه مردم مبارزه میکردند اخبارهای آمریکا و اروپای غربی فقط نام خمینی را می آوردند در آن موقع چون رادیوها و تلوزیونهای داخلی به خاطر اختناق و سانسور نمی توانستند اخبار واقعی را منعکس کنند بنابراین مردم به اخباربی بی سی که به زبان فارسی برنامه داشت گوش می کردند آن ها که همه شان خمینی خمینی میگفتند تا این که تأثیر خودشان را گذاشتند گر چه خود خمینی هم بعدها به آن ها و به همه آنانی که باآمریکا ارتباط داشتند کلک زد، آنان را از میان برداشت، مثل قطب زاده و دیگران، خمینی اوایل به آمریکا و بهاروپای غربی طوری خود را نشان داد و گفت و گو می کرد که گویا مخالف آنان نیست ولی بعد از به قدرتگرفتن به همه آنان نارو زد.

شروع مبارزه انقلابی مردم و ما خود خواسته بود هیچ کشوری در آن دخالت نداشت هیچ آخوندی همدخالت نداشت، همان طور که قبلا عرض کردم کشورهای سرمایه داری اروپا و آمریکا و به طول کلسرمایه داری جهانی؛ به خاطر این که کمونیست ها موفق نشدند مسیر انقلاب را به انحراف کشیدند وخمینی و آخوندها را علم کردند البته ما هم فقط به این فکر بودیم که اگر شاه و حکومت او شکست بخوردما هم می توانیم به خواسته های مان برسیم که آزادی سیاسی مهم ترین خواسته ما بود(چون آزادیاجتماعی وجود داشت) و محو استثمار انسان از انسان ولی این را نمی دانستیم  که چگونه باید از نفوذسرمایه داری جهانی و داخلی جلوگیری کنیم. به علت اختناق وحشتناکی که در دوره شاه بود ما مطالعهکافی نداشتیم که بتوانیم سرمایه داری جهانی را خوب بشناسیم. زمانی مطالعه کردیم و سرمایه داریجهانی و صندوق بین المللی پول و بانک تجارت جهانی را شناختیم که دیگر دیر شده بود امیدوارم که درانقلاب بعدی در ایران کارگران، زحمتکشان از آن اول انقلاب با شعار؛ برعلیه سرمایه داری، ضد سرمایهداری و خصوصی سازی شروع کنند و حواس شان باشد که هر کسی از سرمایه دار دفاع می کند بایدبایکوت شود. بعد از پیروزی مهم ترین مسئله این است که کارگران باید در مقابل سرمایه داران واقعادیکتاتور باشند، چون سرمایه داری به اشکال گوناگون و هزاران ترفند در جامعه نفوذ می کند، فقطدیکتاتوری کارگران در مقابل سرمایه داران آن ها را می تواند پیروز نگه دارد ولی متأسفانه در مقطع انقلاباین راه حل مهم را نمی دانستیم  ضمن این که ما متأسفانه یک حزب سیاسی که واقعا و فقط از کارگرانو زحمت کشان حمایت کند نداشتیم اگر ما یک حزب انقلابی از طبقه کارگر می داشتیم مطمئن باشید کهمسیر انقلاب درست پیش می رفت و پیروزی ما می توانست ادامه داشته باشد. ولی خوب نداشتیم،متأسفانه حتی ما خودمان هم، یعنی خود کارگران هم تلاش نکردیم، که حزب مستقل سیاسی که فقطمنافع کارگران و زحمتکشان را پیگیری کند را درست نکردیم ما خیلی مبارزه کردیم خیلی تلاش کردیم ولیاشتباهاتی هم داشتیم که منجر به شکست ما شد یک حزب برای خودمان درست نکردیم همه ش بهدنبال روشنفکران سیاسی چپ بودیم که آن ها این کار را برای ما بکنند که نکردند که هیچ بلکه بینخودشان هم جدایی افتاد ما ضمن این که تشکیلات مخفی به نامه کمیته اعتصاب درست کردیم و بعدهاهم شورا را به وجود آوردیم ولی آن را سراسری نکردیم این یکی مهم ترین ضعف ما بود در صورتی که درهمان شروع مبارزه ما باید ضمن این که تشکیلات خودمان را داشتیم باید با کارگران سراسر کشور ارتباطبرقرار می کردیم و تماس می گرفتیم تا تشکیلات را سراسری کنیم علت اصلی آن کم اطلاعی ما ازشیوه مبارزه بود.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر